
به خاطر تو خورشید رو قاب میکنم و بر دیوار دلم میزارم
به خاطر تو اقیانوس ها رودر فنجانی نقره گون جای میدهم
به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند میزنم
به خاطر تو دستانم را آیینه میکنم و بر طاقچه ی یادت میگذارم
به خاطر تو میتوان چون کودکی لجوج سلام معطر سیب ها را نشنیده گرفت
به خاطر تو میتوان از جاده های برگپوش و آسمان های دور دست چشم پوشید
به خاطر تو میتوان شعله ی تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد
به خاطر تو میتوان به ستاره ها و عاشق ها محل نگذاشت
نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم...


از پنجره کوچک تنهاییم با تو حرف می زنم
از پشت دیوارهای سنگی
............................................................
با قایق غم هایم ، در رودخانه اشکهایم
برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو می زنم.
چشمان مهربان تو از لابه لای شهر ستاره، باز هم قصه امید را می گوید
اما قلب کوچک من سالهاست که
حرفهای شاد را در کویر خود ندیده است
از خود خانه و سر پناهی ندارم و در آرزویش هم نیستم
امـــا متن جان آرزوی مــن این اســت کـه:
خانه ای در دل آسـمان داشـته باشم
اگر چه به مساحت یک قلب باشد.

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم
بس كه اين كوره راه ترس آور زندگی را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد...
خسته شدم بس كه تنها دويدم...
اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...
می خواهم با تو گريه كنم ...
خسته شدم بس كه...
تنها گريه كردم...
مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...
خسته شدم بس كه تنها ايستادم.






.................................................

زاستاد دينی پرسيدند عشق چيست ؟
گفت : حرام است آقا!!!!!!!!.
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست ؟
گفت : نقطه اي که حول نقطه ی قلب جوان ميگردد .
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست ؟
گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان .
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست ؟
گفت : همپای love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست ؟
گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست ؟
گفت : عشق تنها عنصريست که بدون اکسيژن می سوزد .
از استاد رياضی پرسيدند عشق چيست ؟
گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد ...
................................
